عیدتون مبارک
-
تاریخ: 1396/1/9 ساعت: 1:11
امسال عید با تمام برکات خوب خداوند داره روز شمار پایانی خودش را طی می کنه ... به خاطر کار مامان و بابا مجبور شدیم هفته دوم رو به سرچشمه برگردیم و روزای خوبی رو اینجا کنار همدیگه - من و ساینا - داشته باشیم... صبح ها تا دیر وقت بخوابیم ... مامان بیاد و نهار بخوریم و ظهرها هم هر بازی که دوست داریم با ه
Vitamin C
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 13:31
از آنجایی که ساینا عاشق ویتامین سی هست و تو هم عاشق تقلید از ساینا....تو ماشین میگی منم "ویتامین نیست " میخوام
مامان بی ادب
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 13:31
امروز با هم برای گرفتن غذا به کانتین اداره رفتیم ... تو راه مرتب می گفتی برای من از اون آبمیوه هایی که نی جدا دارند بگیر، متاسفانه کانتین هم نداشت...موقع خروج بهم میگی اصلا اداره تون بهت ادب یاد نداده ، هر چی من میگم تو گوش نمی کنی
آبله مرغان
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 13:31
دو هفته پیش آبجی ساینا یه عصر چهارشنبه تب کرد و کمی دونه های آبله مرغون روی بدنش ظاهر شد و خوشبختانه خیلی آسون این بیماری را پشت سر گذاشت، از دیشب هم به نظر میاد که قراره این هفته آخر سال منتظر دونه های آبله مرغون تو باشم و چند روزی به مرخصی اجباری برم
گزارش امسال
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 13:31
بیماری آبله مرغان را به راحتی پشت سر گذاشتی و فقط هر از گاهی که یه دونه جدید در یه نقطه از بدنت کشف می کنی، میگی :ببین مامان آبله مرغون گرفتم ... فکر کنم تو موهای سرت بیشتر از بدنت دونه ریخته. کلاس زبان انگلیسی را شروع کردی... زبان را دوست داری و خیلی خوب برنامه کودک های انگلیسی را می فهمی...بلز هم
روز درختکاری
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 13:31
اولین شکایت تو
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 12:42
دیروز که ناخودآگاه ذهنم درگیر مسابقه ساینا بود برای مسابقات تیمی لیگ شطرنج کرمان ... و از آنجایی که این مسابقات در پارک تو خیابون خورشید برگزار میشه و مثل دفعات قبلی تابستون که اینجا می آمدیم و تو هم کلی بازی می کردی...بیقرار بازی کردن بودی و منم نگران مسابقه دادن خواهری... بهت گفتم سبا بازی کن تا ب...
اولین سفر تو بدون ما
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 12:42
مسابقات جام نوجوانان تهران فرصتی برات پیش آورد که به آرزوت برسی و ان هم مسافرت با مامان بزرگ به بهترین جایی که تو همیشه آرزوشو داشتی و بیقرار خاله محبوبه بودی...بله قشم ...از هوای سرد این روزای سرچشمه فرار کردن ورفتن به جایی که هم محبوبت آنجاست و هم هوا خوبه و دلچسب و تو می تونستی بدون غرغرهای من ل...
اولین برف سال 95
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 12:42
دعا کردیم و خداوند درهای رحمتش را بر رویمان گشود...خدایا شکرت که با همه ناسپاسیهای ما ، باز هم ما را فراموش نمی کنی بعد از کلی بازی کردن تو حیاط خونه خودمون ، سوار ماشین شدیم و به خونه دوستم رفتیم و کلی باهاشون بازی کردیم رهاجون و روشاجون از همبازیهای هم سن وسال من و سایناجون هستن و در پایان رفتن به...
بوسه های ناگهانی تو
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 12:42
هر از گاهی لبهای کوچولو و گرمتو روی صورتم احساس می کنم و چقدر دلپذیر است این بوسه های غیرمنتظره.... و هرگاه احساست لبریز گردد بوسه های تو بر روی بازوانم ، پاهایم و لباسهایم من را عاشقترین میکند
یه کوچولو خصوصی برای خودم
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 12:42
دیشب بعد از مدتها تو خونه فیلم دیدم ... فیلم شیار 143 همه چیز برایم کلمه کلیدی بود: مادر...آزاده...شهید...مس سرچشمه ... معدن...ذوب و تغلیظ ... پای برهنه دویدن ... رادیو گوش کردن خدای من چقدر این صحنه ها برایم آشنا بودند اشک ریختم و به یاد خاطرات کهنه و قدیمی ام افتادم... تنها فرقی که با زندگی من داش...
کلاس زبان
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 12:42
از اول اسفند با تاخیر سه جلسه به کلاس زبان می روی و خیلی هم دوست داری...البته کلاس موسیقی زیاد علاقه نشون نمیدی...شاید برات سخته و من هم زیاد اصرار نمی کنم که دلزده نشی...فقط برای تفنن به کلاس موسیقی میری hi teacher how are u? how old r u? are u a girl or boy? whats your name? whats your last name? ...
به پرشین بلاگ خوش آمدید
-
تاریخ: 1395/9/24 ساعت: 11:15
بنام خدا كاربر گرامي با سلام و احترام پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم. شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد: http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از http://fans.persianblo...
چرا بعد از سه سال اینجا؟
-
تاریخ: 1395/9/24 ساعت: 11:15
سلام به همه و با عرض معذرت از سبا کوچولوی مامان وقتی به دنیا آمدی فکر کردم چون دو تاتون دختر هستید می تونید یک وبلاگ مشترک داشته باشید ولی به مرور خودمم به این نتیجه رسیدم که آن وبلاگ سایناست و حتی بین حرفامون هم اینو می گیم تا جاییکه صدای سبا کوچولو دراومد پس وبلاگ من کو؟؟؟؟ و ساینا با صراحت گفت من...
این روزا...
-
تاریخ: 1395/9/24 ساعت: 11:15
عاشق بلوز و دامن و یا پیراهن با جوراب شلواری هستی ، از هرچی بلوز و شلواره بدت میاد...منم که متنفرم برای هر مناسبتی پیراهن تنت کنم...خلاصه برای رفتن به مهمانی و یا جشن و اداره و مهد کودک ومغازه و...دردسرها می کشم...اوایل در حد تیم ملی ناراحت می شدم و حتی دعوات می کردم ولی اخیرا دارم کم کم باهات راه ...
سفر به کیش
-
تاریخ: 1395/9/24 ساعت: 11:15
بنا به قولی که به بچه ها داده بودیم که امسال یک سفر هوایی داشته باشیم و از آنجا که ساینا پرواز با هواپیما را فراموش کرده بود و سبا هم تا کنون سوار نشده بود ، سفر به جزیره زیبای کیش در روزهای پایانی شهریور را مناسب دیدیم ، هرچند تا روز آخر هم بابایی می گفت هوا گرمه و اذیت میشیم ولی بازم منصرف نشدیم و...
تابستانی که گذشت
-
تاریخ: 1395/9/24 ساعت: 11:15
تابستون امسال اولین سالی بود که تو پیش سایناجون به تنهایی تو خونه می موندین و من وبابا هم اداره بودیم .خیلی خوب بود و خدا رو شکر مشکل خاصی نداشتین . حسابی با هم بازی می کردین ،صبحانه می خوردین ، کارهای شخصی خودتونو به تنهایی (دستشویی) انجام میدادین و خرابکاریاتون هم فقط از نوع بهم ریزی خونه و بریز و...
وای فای سبا
-
تاریخ: 1395/9/24 ساعت: 11:15
چقدر حضورم برای تو نازنینم و ساینای گلم کمرنگ شده...این روزا خیلی درگیر کارم شدم و امیدوارم که امسال به خوبی تمام بشه و سال دیگه کمی برام بهتر باشه و بتونم برای شما عزیزانم بیشتر وقت بگذارم. عجیب این روزا درگیر اصطلاحات قلمبه شدی...دیروز بعد از مهد تو ماشین بهم میگی مامان این گوشیمه (جعبه مداد شمعی ...
سفر به قشم با دوستان بچه هامون
-
تاریخ: 1395/9/24 ساعت: 11:15
حدود دو سالی هست که با خانواده دوست بچه ها یعنی رها و روشا آشنا هستیم و تو شهرک تقریبا تمام برنامه های سینما و پارک و تئاتر و کافی شاپ و... با هم هستیم و حتی رفت وآمد خانوادگی داریم...این دفعه با هم قرار گذاشتیم که یه سفر چند روزه به قشم داشته باشیم و مامان رهاجون هم مسئولیت همه هماهنگی ها را به عهد...
اولین کلاس آموزشی
-
تاریخ: 1395/9/24 ساعت: 11:15
مدتها بود که ساینا گله مند بود که چرا سبا کلاس نمیره؟پیش دبستانی نمیره؟ شما می خواهید خواهر من بیسواد باشه و خواهر رها سواد داشته باشه و اونموقع سبا را مسخره می کنند که تو هیچی بلد نیستی؟ من خودم دوست نداشتم ولی بدلایل اصرار ساینا و حتی یه جورایی سبا هم دیگه داشت احساس ضعف میکرد به خاطر اینکه روشاجو...